مردی که هرگز نمی میرد. ( معرفی فردوسی)
گیتی و شاپور از انتهای باغ با داد و فریاد، مادرشان را صدا میزدند تا رسیدند به خانه. نفسنفس میزدند. فردوسی هم از اتاق بیرون آمد. چه خبر شده بود؟
مهربان بانو مضطرب به فرزندانش نگاه کرد: «چه شده؟».
گیتی گفت: «مُرد!».
مهربان صورتش را چنگ زد: «چه کسی؟».
آن روزها مُردن آسان بود. هر لحظه، هر اتفاقی، مثلاً حملهی ناگهانی یک سپاهیِ سربهخود در کوچههای توس، ممکن بود مرگ به ارمغان آورد.
شاپور گفت: «دقیقی...
سیامک و دیو سیاه
دیو سیاه دشمن انسان بود. او نمیخواست انسانها آرام و خوشبخت باشد. دیو سیاه یک سپاه بزرگ درست کرد و آمادهی جنگ با انسانها شد. سیامک، پسر گیومرت، با سپاهی آماده به جنگ دیوها رفت. اما زور دیوها بیشتر بود… . بهنظر شما نتیجهی جنگ سیامک و دیوها چه میشود؟