ماهپیشونی
تو یه روستای خوشآبوهوا و زیبا، دختری به نام ستاره با پدر و مادرش زندگی میکرد. مادر ستاره خیلی خیلی مهربون بود و اسمش خورشید خانوم بود. وقتی ستاره هفت سالش شد، مامانش اونو فرستاد به مکتبخونه. بچهها، اون قدیما بچهها به جای مدرسه میرفتن مکتبخونه. به معلم مکتبخونه، اگه خانوم بود، میگفتن ملا باجی؛ اگرم آقا بود، ملا. پدر و مادر بچهها هم برای زحمتی که ملا یا ملاباجی میکشید، براش هدیه میآوردن...
قصهی ماهپیشونی – روایت مناسب قصهگویی کودکان امروز
یکی بود؛ یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. اون زمونا که آسمون آبیتر بود و شبا تو آسمون، ماه بزرگتر و پرنورتر میتابید، تو یه روستای خوشآبوهوا و زیبا، دختری به نام ستاره با پدر و مادرش زندگی میکرد. مادر ستاره خیلی خیلی مهربون بود و اسمش خورشید خانوم بود. وقتی ستاره هفت سالش شد، مامانش اونو فرستاد به مکتبخونه. بچهها، اون قدیما بچهها به جای مدرسه میرفتن مکتبخونه. به معلم مکتبخونه، اگه خانو...
درخت قاضی (حکایتی از قابوسنامه)
این حکایت از “قابوسنامه” اثر امیر عنصر المعالی کیکاوس بن اسکندر بن قابوس بن وشمگیر است و توسط عزت صدیقی لویه بازنویسی شده است.
در این حکایت، قاضی معروفی در طبرستان به عدالت و حکمت مشهور است. یک مرد طبری به همراه دوستش به او مراجعه کرده و ادعا کرده که دوستش صد دینار از او گرفته و حالا انکار میکند. درختی در این داستان به عنوان شاهد درخت قاضی معرفی میشود.
قاضی با دقت به شکایت گوش میدهد و به مرد ط...
کدو قلقلهزن – روایت مناسب قصهگویی برای کودکان امروز
آهای! آهای! یه قصه دارم! یه قصه عین شیرینی باقلوا، عین تخمهی آفتابگردون، عین سیبای لُپُگلیِ بهاری!
بچهها سلام. بزرگترا سلام. قصهی من یه قصهی قدیمیه. یه قصهی قدیمی مثل درختای باغهای شیراز، واسه شما که عین لباس عید، نوِ نویین. اسم قصه چیه؟ کدوقلقلهزن!
بریم که بشنویم!
میخ یادگاری – بر اساس یک افسانهی قدیمی
بهنظر شما یک میخِ آهنی ساده، چطور میتواند زندگی یک نفر را عوض کند. فکر میکنید نمیتواند؟ پس به این قصه گوش کنید!
بز زنگوله پا – بر اساس یک افسانهی قدیمی
یکی بود؛ یکی نبود. یه جایی، اون وقتا که حیوونا هنوز حرف زدن یادشون نرفته بود و کنار آدما واسه خودشون خونه و زندگی داشتن، یه خانوم بزی که بهش میگفتن بزِ زنگولهپا، با سه تا بچهش زندگی میکرد: دوتا پسر به اسمهای شنگول و منگول؛ یه دونه دختر هم به اسم حبهی انگور. بز زنگولهپا عاشق بچههاش بود. هرروز از خونه میرفت بیرون؛ شیرشو میبرد برای همسایهها تا بتونه با پولش برای بزغالههای کوچولوش علف و سب...
قصهی بز زنگولهپا
یکی بود؛ یکی نبود. یه جایی، اون وقتا که حیوونا هنوز حرف زدن یادشون نرفته بود و کنار آدما واسه خودشون خونه و زندگی داشتن، یه خانوم بزی که بهش میگفتن بزِ زنگولهپا، با سه تا بچهش زندگی میکرد: دوتا پسر به اسمهای شنگول و منگول؛ یه دونه دختر هم به اسم حبهی انگور. بز زنگولهپا عاشق بچههاش بود. هرروز از خونه میرفت بیرون؛ شیرشو میبرد برای همسایهها تا بتونه با پولش برای بزغالههای کوچولوش علف و سب...