قصهی ماهپیشونی – روایت مناسب قصهگویی کودکان امروز
یکی بود؛ یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. اون زمونا که آسمون آبیتر بود و شبا تو آسمون، ماه بزرگتر و پرنورتر میتابید، تو یه روستای خوشآبوهوا و زیبا، دختری به نام ستاره با پدر و مادرش زندگی میکرد. مادر ستاره خیلی خیلی مهربون بود و اسمش خورشید خانوم بود. وقتی ستاره هفت سالش شد، مامانش اونو فرستاد به مکتبخونه. بچهها، اون قدیما بچهها به جای مدرسه میرفتن مکتبخونه. به معلم مکتبخونه، اگه خانو...
خشم قلنبه (قصههای مهارتهای زندگی)
شما فکر میکنید خشم چه شکلی است؟ یا چه رنگی است؟ شما اگر میتوانستید خشم خودتان را ببینید، چه کار میکردید؟ پسر کوچولوی قصهی ما با خشم قلمبه و قرمزش ملاقات میکند! ادامهی قصه را ببینید!