مردی که هرگز نمی میرد. ( معرفی فردوسی)
گیتی و شاپور از انتهای باغ با داد و فریاد، مادرشان را صدا میزدند تا رسیدند به خانه. نفسنفس میزدند. فردوسی هم از اتاق بیرون آمد. چه خبر شده بود؟
مهربان بانو مضطرب به فرزندانش نگاه کرد: «چه شده؟».
گیتی گفت: «مُرد!».
مهربان صورتش را چنگ زد: «چه کسی؟».
آن روزها مُردن آسان بود. هر لحظه، هر اتفاقی، مثلاً حملهی ناگهانی یک سپاهیِ سربهخود در کوچههای توس، ممکن بود مرگ به ارمغان آورد.
شاپور گفت: «دقیقی...
صدای هزار هزار پرنده در گوش من است (ابوعلی سینا)
تازه روی درخت جاگیر شده بودم که ریحانه خاتون از ته باغ، با آن چشمهای تیزش مرا دید. چنگ زد به صورتش و دوید سمت من. چنان آه بلندی کشیدم که او هم صدایم را شنید. حریفِ اصرار و لجبازی ریحانه نمیشوم. انگار مامانستاره او را مأمور کرده تا مراقب جان من و برادرم، محمود باشد.
شاخه را محکمتر گرفتم. بالاتر نمیشد بروم. درخت توت بزرگترین درخت باغ بود و شاخههای تنومندش قد کشیده بودند به آسمان. تا ریحانه خ...
این باغ قصههای عجیبی دارد (سعدی شیرازی)
سفرهی بزرگی در ایوان کاخ گسترده بودند، سفرهای رنگارنگ از انواع خوراکها و نوشیدنیها. سینی و طَبَقهای مرغهای بریان و لذیذ، دیسهای بزرگ برنج و زعفران و زرشک خوشبو در سفره بود و بین مهمانان میچرخید. ابوبکر بن سعد تاج پادشاهی و لباس زربافت بر سر و تن داشت و بالای مجلس نشسته بود. مهمانان از طبقات مختلف شهر بودند. وزیر و سرداران کنار پادشاه و پس از آنها بازاریان و زمینداران تا مردم عادی، به تر...
روز نو
جهانِ علم و حکمت دانشمندِ قصهگو کم نداشته است، قصهگوهایی که هرجا بودهاند، به هرجا سفر کردهاند، اگر در دربار پادشاهان بودهاند و اگر دوست و همسفر بزرگان یا مردم کوچه و بازار بودهاند، مروارید تجربهها و شناختهایشان را در حریر قصه پیچیدهاند و به ما سپردهاند.
ابوریحان بیرونی یکی از آن دانشمندان قصهگوست. ما قصهی او را برای شما میگوییم.
قصهی مهربانترین پدربزرگ نقاش – محمود فرشچیان
نقاشیها داستان دارند؛ مخصوصاً تابلوهای عزا و محرم که واقعهای تلخ و تاریخی را روایت میکنند؛ تابلویی مثل «عصر عاشورا» که مثل یک نوحه دلت را پر از اندوه و غم میکند…
قصهی آشنایی من با مرجان فولادوند
مرجان فولادوند نویسنده و شاعر و روزنامهنگار و دکتر ادبیات فارسی است. کلی در حوزهی ادبیات فارسی و ادبیات کودک و نوجوان کار کرده است. البته اینها را بعداً فهمیدم وگرنه باب آشنایی من با مرجان فولادوند با نوشتههای سردبیر مجلهی همشهری بچهها بود…
عمران صلاحی، بچهی جوادیه
عمران صلاحی نوشتن را از مجلهی توفیق و به دنبال آشنایی با پرویز شاپور در سال 1345 آغاز کرد. مجلهی توفیق هفتهنامهای فکاهی و طنز آمیز بود که از سال 1302 تا 1350 یعنی حدود نیم قرن فعالیت داشت.
بزرگمردی به نام دکتر مرتضی شیخ
حتماً این جمله را شنیدید که میگویند دست این دکتر سبک است. چرا بعضی از دکترها در چشم مردم بزرگاند؟ این جا باید به تأثیر علم اخلاق و رواندرمانی در پزشکی اشاره کنیم. دکتری که مهربان و خوشخلق باشد درمان بیماری را سرعت میبخشد؛ مثل دکتر مرتضی شیخ…
مجید انتظامی، اصیل و مردمدار
من فکر میکنم مجیدی انتظامی مثل پدرش مردم را خوب میشناسد؛ برای همین است که با آهنگ «روز واقعه» گریستهایم و دلمان پر کشیده برای «بوی پیراهن یوسف» مجید انتظامی…
هوشنگ ابتهاج، مرد کهن ادبیات امروز
به هوشنگ ابتهاج که فکر میکنم آن ریش بلند سفید که از او چهرهای متفاوت و دیرینه ساخته را فقط در ذهن ندارم. برای من هوشنگ ابتهاج یادآور آن سخن شگفت است که مسعود بهنود پرسید از زندگی راضی هستی؟ و ابتهاج با قطعیت و بلافاصله گفت: «فوق العاده!»…
آشنا و خوش رنگ و لعاب؛ مثل نقاشیهای پرویز کلانتری
هویت چیز عجیبی است. شما اگر در هنر مدرن هم سرامد باشی، با آن داشتههای هویتی و درونی میتوانی این هنر مدرن را آشنا و دوستداشتنی و زیبا نشان بدهی! مثل پرویز کلانتری.
قصهی قهرمانی آتشنشانان
نمیخواستیم غمنامه بنویسیم اما تقویمِ مناسبتهای ما با غم و درد عجین است. این روزها یکی از شغلهای سخت، بدون تردید آتشنشانی است و این شغل سخت، ابزارهای پیشرفته و روزآمد را میطلبد تا راحت از شهادت جوانها و بیباکان این سرزمین ننویسیم. میطلبد که ایمنی ساختمانها و آموزشها جدیتر دیده شود.
عباس معروفی، خالق سمفونی مردگان در غربت جاودانه شد.
قصهی عباس معروفی چه بود که همه از نبودش دلتنگ شدند؟ او نویسنده، نمایشنامهنویس و شاعر بود. اثر برجستهاش «سمفونی مردگان» است که 56 بار تجدید چاپ و برندهی جایزهی ادبی سورکامپ شده است و به سه زبان انگلیسی، عربی و آلمانی نیز ترجمه شده است…