یک خواب عجیب (با خدا باش پادشاهی کن …)
کودکان با مشاهده این قصه ویدئویی جذاب، درسهای مهمی از ایمان، توکل و شجاعت میآموزند. این داستان نه تنها سرگرمکننده است، بلکه پیامهای عمیق اخلاقی و دینی را نیز به کودکان منتقل میکند. پس با ما همراه شوید و این سفر جادویی را تجربه کنید.
قصه یک قرونی جادویی (حلال خور)
یکی بود؛ یکی نبود. غیر از خدای مهربون، هیچکس نبود. هرکس بندهی خداست، بگه «یا خدا!».
قصهی ما مربوط میشه به یک جوونی که اسمش مُراد بود و اون قدیمقدیما زندگی میکرد. آقا مرادِ ما هرچی کار میکرد، پولش جمع نمیشد؛ اوضاعش خوب نمیشد؛ زندگیش روبهراه نمیشد. خودش میگفت: «نونم به نون نمیرسه؛ شیکمم سیر نمیشه». خلاصه؛ مراد مونده بود چیکار کنه. یه روز یکی بهش گفت: «برو پیش بزرگ قبیله، ریشسفید قبیل...
مبارزه با مورچه های قرمز (بر اساس کتاب یکی بود نوشتهی سوسن طاقدیس)
روزی و روزگاری در یک دشت بزرگ که محل زندگی همهجور حیوان بود، مورچههای سیاه کوچک زندگی میکردند. اما مورچههای بزرگ آنها را اذیت میکردند، تا اینکه یک روز…
شهر الفبا
روزی و روزگاری در شهر الفبا، پنج نقطه زندگی میکردند. درست گفتم! شهر الفبا جاییست که در آن کلی حرف و کلمه و نقطه زندگی میکنند. تا اینکه یک روز این پنج دوست دیدند که نگهبانان شهر الفبا دارند یک نوشته را دستگیر میکنند تا از شهر اخراج کنند…
متن: بهنظر شما شهر الفبا چه شهریست؟ ساکنان آن چه کسانی هستند؟ هر حرف یا کلمهای ساکن حرف الفباست، اما به شرطی که خوانده شود! حروف ناخوانا یا غلط باید از شهر...
مجموعه قصههای خونه مادربزرگه (قسمت پنجم: پادشاه چین)
شما بلبل را از نزدیک دیدهاید؟ صدایش را چی؟ آن را شنیدهاید؟ پادشاه چین بلبل ندیده بود، اما از کتابهای فهمیده بود یک بلبل زیبا کنار دریاها وجود دارد…
مجموعه قصههای خونه مادربزرگه (قسمت چهارم: کک به تنور)
گاهی یک اتفاق ساده باعث میشود همه از کار و زندگی بیفتند! باور نمیکنید؟ قصهی دوستی کک و مورچه را گوش کنید!
مجموعه قصههای خونه مادربزرگه (قسمت سوم: مرد خوششانس )
شما به شانس اعتقاد دارید؟ تا حالا شده شانستان را دنبال کنید تا ببینید به کجا میرسید؟ مرد قصهی امروز ما شانسش را دنبال میکند، تا آنجا که بالاخره به بدشانسی میرسد!
مجموعه قصههای خونه مادربزرگه (قسمت دوم: دختر نخریس)
تاحالا پیش آمده است که یک کار را به روزهای آخر بیندازید؟ بعد همان روز آخر کار را با اضطراب و نگرانی انجام بدهید؟ دختر نخریس قصهی ما یک کار مهم را به هفتهی آخر میندارد! قصهی مادربزرگ را گوش کنید!
مجموعه قصههای خونه مادربزرگه (قسمت اول: ناپدری خسیس!)
یادتان هست قصههای مادربزرگها چقدر شیرین بود؟ حتی اگر هزاربار همان قصهی تکراری را تعریف میکرد، باز هم برایمان تازگی داشت. قصههای شیرین مادربزرگ توکایی را ببینید!
جواب خوبی
روزی یک پیرمرد، ماری را از یک کیسه نجات داد. اما مار، دور کمر پیرمرد پیچید و خواست او را نیش بزند! پیرمرد هرچه به مار میگفت که جواب خوبی، خوبی است، مار گوش نمیکرد که نمیکرد. پیرمرد و مار قرار گذاشتند که بروند و از چند نفر بپرسند که باید چهکار کنند…
تاب گلبرگی
بهنظر شما حیوانها و گیاهها هم میتوانند مهربان باشند؟ مثلاً عنکبوتها میتوانند مهربان باشند؟ گلبرگها چطور؟ اگر مهربانی و مهربانیکردن را دوست دارید، این قصه را از دست ندهید!
کرم هفتواد (یک کرم که برای همه شانس میآورد…)
شما به شانس اعتقاد دارید؟ به نظر شما یک کِرم میتواند برای شما شانس بیاورد؟ بله، درست شنیدید، یک کرم! این قصه دربارهی یک کرم است، یک کرم که برای همه شانس میآورد…
سیامک و دیو سیاه
دیو سیاه دشمن انسان بود. او نمیخواست انسانها آرام و خوشبخت باشد. دیو سیاه یک سپاه بزرگ درست کرد و آمادهی جنگ با انسانها شد. سیامک، پسر گیومرت، با سپاهی آماده به جنگ دیوها رفت. اما زور دیوها بیشتر بود… . بهنظر شما نتیجهی جنگ سیامک و دیوها چه میشود؟
گیومرت، پادشاه دوستداشتنی
گیومرث اولین پادشاه روی زمین است. همهی انسانها و حیوانات او را دوست داشتند. او چیزهای زیادی به مردم یاد داد؛ مثلاً او به مردم یاد داد بهجای کوچ کردن، یکجانشین شوند. قصهی گیومرث یکی از اولین قصههای کتاب شاهنامه است، قصه را گوش کنید!
خشم قلنبه (قصههای مهارتهای زندگی)
شما فکر میکنید خشم چه شکلی است؟ یا چه رنگی است؟ شما اگر میتوانستید خشم خودتان را ببینید، چه کار میکردید؟ پسر کوچولوی قصهی ما با خشم قلمبه و قرمزش ملاقات میکند! ادامهی قصه را ببینید!
گَو و طَلخند ( داستان پیدایش شطرنج )
در روزگاران کهن، پادشاهی دانا و خردمند بود به نام جمهور که مرزهای کشورش از کشمیر تا چین میرسید. او تاج و گنج و سپاه بسیار داشت و برای گسترش هنر و فرهنگ، تلاش بسیار میکرد. جمهور همسر شایسته، زیبا و دانایی هم داشت. آن زن پسری به دنیا آورد به نام گَو که بسیار شبیه پدرش بود. وقتی هنوز گو خردسال بود، پادشاه بیماری سختی گرفت و به حال مرگ افتاد…
باینو
شِرو چوپانِ بیگ میرزاست در روستای قوشخانه. روزی کنار چشمهی روان، عاشق دختر زیبایی میشود. داستان عاشقانهی او را از زبان سید قاسم سیدی بشنویم.
خاتون چهارشنبه
خاتون چهارشنبه در روستای نورآباد، قانونهای قشنگی گذاشته بود: حیوانات را اذیت نکنیم، توی کوچه آشغال نریزیم، با بچهها بازی کنیم و از همه مهمتر، خانهها را تمیز کنیم، مخصوصاً در چهارشنبهی آخر سال.
اما دیو پلشتی هست که قانونهای خاتون قصهی ما را دوست ندارد. دیو قصه بیکار نمینشیند. بشنویم چه ماجراهایی در انتظار مردم نورآباد و خاتون چهارشنبه است.