مردی که هرگز نمی میرد. ( معرفی فردوسی)
گیتی و شاپور از انتهای باغ با داد و فریاد، مادرشان را صدا میزدند تا رسیدند به خانه. نفسنفس میزدند. فردوسی هم از اتاق بیرون آمد. چه خبر شده بود؟
مهربان بانو مضطرب به فرزندانش نگاه کرد: «چه شده؟».
گیتی گفت: «مُرد!».
مهربان صورتش را چنگ زد: «چه کسی؟».
آن روزها مُردن آسان بود. هر لحظه، هر اتفاقی، مثلاً حملهی ناگهانی یک سپاهیِ سربهخود در کوچههای توس، ممکن بود مرگ به ارمغان آورد.
شاپور گفت: «دقیقی...
باغ جادویی بود، اما…
در روزگاران گذشته، یک مرد باغداری بود که همه اونو میشناختن. چرا این مرد باغدار رو میشناختن؟ چون این پیرمردِ باغدار خیلی خیلی زحمتکش و بخشنده بود. پیرمرد یه باغ بزرگ میوه داشت که انواع سیب و هلو و آلو و گلابی توش پرورش داده بود. اون پیرمرد به همراه پنجتا پسرش خیلی برای باغ زحمت میکشیدن. زمستون و تابستونم نداشت. همیشه توی باغ مشغول کار کردن بودن. یا درختها رو هرس میکردن و شاخ و برگای اضاف...
قصهی ماهپیشونی – روایت مناسب قصهگویی کودکان امروز
یکی بود؛ یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. اون زمونا که آسمون آبیتر بود و شبا تو آسمون، ماه بزرگتر و پرنورتر میتابید، تو یه روستای خوشآبوهوا و زیبا، دختری به نام ستاره با پدر و مادرش زندگی میکرد. مادر ستاره خیلی خیلی مهربون بود و اسمش خورشید خانوم بود. وقتی ستاره هفت سالش شد، مامانش اونو فرستاد به مکتبخونه. بچهها، اون قدیما بچهها به جای مدرسه میرفتن مکتبخونه. به معلم مکتبخونه، اگه خانو...
درخت قاضی (حکایتی از قابوسنامه)
این حکایت از “قابوسنامه” اثر امیر عنصر المعالی کیکاوس بن اسکندر بن قابوس بن وشمگیر است و توسط عزت صدیقی لویه بازنویسی شده است.
در این حکایت، قاضی معروفی در طبرستان به عدالت و حکمت مشهور است. یک مرد طبری به همراه دوستش به او مراجعه کرده و ادعا کرده که دوستش صد دینار از او گرفته و حالا انکار میکند. درختی در این داستان به عنوان شاهد درخت قاضی معرفی میشود.
قاضی با دقت به شکایت گوش میدهد و به مرد ط...
کدو قلقلهزن – روایت مناسب قصهگویی برای کودکان امروز
آهای! آهای! یه قصه دارم! یه قصه عین شیرینی باقلوا، عین تخمهی آفتابگردون، عین سیبای لُپُگلیِ بهاری!
بچهها سلام. بزرگترا سلام. قصهی من یه قصهی قدیمیه. یه قصهی قدیمی مثل درختای باغهای شیراز، واسه شما که عین لباس عید، نوِ نویین. اسم قصه چیه؟ کدوقلقلهزن!
بریم که بشنویم!
صدای هزار هزار پرنده در گوش من است (ابوعلی سینا)
تازه روی درخت جاگیر شده بودم که ریحانه خاتون از ته باغ، با آن چشمهای تیزش مرا دید. چنگ زد به صورتش و دوید سمت من. چنان آه بلندی کشیدم که او هم صدایم را شنید. حریفِ اصرار و لجبازی ریحانه نمیشوم. انگار مامانستاره او را مأمور کرده تا مراقب جان من و برادرم، محمود باشد.
شاخه را محکمتر گرفتم. بالاتر نمیشد بروم. درخت توت بزرگترین درخت باغ بود و شاخههای تنومندش قد کشیده بودند به آسمان. تا ریحانه خ...
کمان جادویی – بر اساس داستان آرش کمانگیر شاهنامه فردوسی
روزگار سختی بود که جنگ تمامی نداشت. افراسیاب، پادشاه توران زمین، به ایران حمله کرده بود و این جنگ دوازده سال طول کشیده بود. خانوادهها خسته از چشم انتظاری بودند. مادرها خسته از دلواپسی برای بچهها بودند. زنها خسته از اداره زندگی بدون همسرشان و … جنگ تمام نمیشد.
پادشاه ایران منوچهر بود که از این ویرانی کشورش و خرابی آبادیها دلگیر و غمگین بود. او از افراسیاب خواست تا جنگ را تمام و صلح کنند...
این باغ قصههای عجیبی دارد (سعدی شیرازی)
سفرهی بزرگی در ایوان کاخ گسترده بودند، سفرهای رنگارنگ از انواع خوراکها و نوشیدنیها. سینی و طَبَقهای مرغهای بریان و لذیذ، دیسهای بزرگ برنج و زعفران و زرشک خوشبو در سفره بود و بین مهمانان میچرخید. ابوبکر بن سعد تاج پادشاهی و لباس زربافت بر سر و تن داشت و بالای مجلس نشسته بود. مهمانان از طبقات مختلف شهر بودند. وزیر و سرداران کنار پادشاه و پس از آنها بازاریان و زمینداران تا مردم عادی، به تر...
یک دکتر حسابی
پستچی یک بسته از مادامشکلاتی آورده است. ما دلمان پر میزند که پدر زودتر بیاید و شکلاتهای خوشمزه را بخوریم.
به انوشه ميگويم: «از کجا معلوم که این بسته از طرف مادام شکلاتی باشه؟». انوشه ميگويد: «مطمئنم» و ميگويد دستخط مادام را میشناسد و حتی آدرس انگلیسیاش را برایم ميخواند. باید شب شود تا پدر به ما درس بدهد. امشب نوبت سعدیخوانی است که من و انوشه عاشقش هستيم.
هزار و یک کلمه
یک خانم توران میرهادی بود که خیلی کارها از او برمیآمد و خیلی جاها رفته بود. او میتوانست از آن رییسها و مدیرهای کلهگنده بشود، اما دلش خواست برای بچهها کار بکند و کتاب بنویسید و دنیای آنها را رنگیتر و قشنگتر کند. این داستان ماجرای همین توران خانم میرهادی است… .
قصهی بز زنگولهپا
یکی بود؛ یکی نبود. یه جایی، اون وقتا که حیوونا هنوز حرف زدن یادشون نرفته بود و کنار آدما واسه خودشون خونه و زندگی داشتن، یه خانوم بزی که بهش میگفتن بزِ زنگولهپا، با سه تا بچهش زندگی میکرد: دوتا پسر به اسمهای شنگول و منگول؛ یه دونه دختر هم به اسم حبهی انگور. بز زنگولهپا عاشق بچههاش بود. هرروز از خونه میرفت بیرون؛ شیرشو میبرد برای همسایهها تا بتونه با پولش برای بزغالههای کوچولوش علف و سب...
روز نو
جهانِ علم و حکمت دانشمندِ قصهگو کم نداشته است، قصهگوهایی که هرجا بودهاند، به هرجا سفر کردهاند، اگر در دربار پادشاهان بودهاند و اگر دوست و همسفر بزرگان یا مردم کوچه و بازار بودهاند، مروارید تجربهها و شناختهایشان را در حریر قصه پیچیدهاند و به ما سپردهاند.
ابوریحان بیرونی یکی از آن دانشمندان قصهگوست. ما قصهی او را برای شما میگوییم.
قصهی مهربانترین پدربزرگ نقاش – محمود فرشچیان
نقاشیها داستان دارند؛ مخصوصاً تابلوهای عزا و محرم که واقعهای تلخ و تاریخی را روایت میکنند؛ تابلویی مثل «عصر عاشورا» که مثل یک نوحه دلت را پر از اندوه و غم میکند…
قصهی آشنایی من با مرجان فولادوند
مرجان فولادوند نویسنده و شاعر و روزنامهنگار و دکتر ادبیات فارسی است. کلی در حوزهی ادبیات فارسی و ادبیات کودک و نوجوان کار کرده است. البته اینها را بعداً فهمیدم وگرنه باب آشنایی من با مرجان فولادوند با نوشتههای سردبیر مجلهی همشهری بچهها بود…
عمران صلاحی، بچهی جوادیه
عمران صلاحی نوشتن را از مجلهی توفیق و به دنبال آشنایی با پرویز شاپور در سال 1345 آغاز کرد. مجلهی توفیق هفتهنامهای فکاهی و طنز آمیز بود که از سال 1302 تا 1350 یعنی حدود نیم قرن فعالیت داشت.
بزرگمردی به نام دکتر مرتضی شیخ
حتماً این جمله را شنیدید که میگویند دست این دکتر سبک است. چرا بعضی از دکترها در چشم مردم بزرگاند؟ این جا باید به تأثیر علم اخلاق و رواندرمانی در پزشکی اشاره کنیم. دکتری که مهربان و خوشخلق باشد درمان بیماری را سرعت میبخشد؛ مثل دکتر مرتضی شیخ…
مجید انتظامی، اصیل و مردمدار
من فکر میکنم مجیدی انتظامی مثل پدرش مردم را خوب میشناسد؛ برای همین است که با آهنگ «روز واقعه» گریستهایم و دلمان پر کشیده برای «بوی پیراهن یوسف» مجید انتظامی…
هوشنگ ابتهاج، مرد کهن ادبیات امروز
به هوشنگ ابتهاج که فکر میکنم آن ریش بلند سفید که از او چهرهای متفاوت و دیرینه ساخته را فقط در ذهن ندارم. برای من هوشنگ ابتهاج یادآور آن سخن شگفت است که مسعود بهنود پرسید از زندگی راضی هستی؟ و ابتهاج با قطعیت و بلافاصله گفت: «فوق العاده!»…
آشنا و خوش رنگ و لعاب؛ مثل نقاشیهای پرویز کلانتری
هویت چیز عجیبی است. شما اگر در هنر مدرن هم سرامد باشی، با آن داشتههای هویتی و درونی میتوانی این هنر مدرن را آشنا و دوستداشتنی و زیبا نشان بدهی! مثل پرویز کلانتری.
قصهی قهرمانی آتشنشانان
نمیخواستیم غمنامه بنویسیم اما تقویمِ مناسبتهای ما با غم و درد عجین است. این روزها یکی از شغلهای سخت، بدون تردید آتشنشانی است و این شغل سخت، ابزارهای پیشرفته و روزآمد را میطلبد تا راحت از شهادت جوانها و بیباکان این سرزمین ننویسیم. میطلبد که ایمنی ساختمانها و آموزشها جدیتر دیده شود.
عباس معروفی، خالق سمفونی مردگان در غربت جاودانه شد.
قصهی عباس معروفی چه بود که همه از نبودش دلتنگ شدند؟ او نویسنده، نمایشنامهنویس و شاعر بود. اثر برجستهاش «سمفونی مردگان» است که 56 بار تجدید چاپ و برندهی جایزهی ادبی سورکامپ شده است و به سه زبان انگلیسی، عربی و آلمانی نیز ترجمه شده است…