هوش روایی و اهمیت قصه- بخش دوم: عملکردهای اساسی هوش روایی (الف)

بخش دوم: عملکردهای اساسی هوش روایی (الف)
هوش روایی، مفهومی نسبتاً جدید و بسیار جذاب در حوزهی علوم شناختی است که البته، حالا در بسیاری از حوزههای دانش مطرح است. این مفهوم اهمیت قصه و داستان را بار دیگر و به شکلی بسیار جدیتر به ما یادآوری میکند و یادمان میآورد که در برنامهریزیهای آموزشی و پرورشی باید حتماً به این منظر از مقولهی رشد هم فکر کنیم.
در بخش اول این مقالهی سه قسمتی، برایتان گفتم که مفهوم هوش روایی چیست و از کجا آمده، در چه حوزهای مطرح شده و حالا در چه حوزههایی کاربرد دارد. در من تعریف مفهوم هوش روایی، به این مسئله هم اشاره کردم که تحقق هر نوع هوش به شکل یک سری عملکرد خواهد بود و هوش روایی هم از این امر مستثنا نیست. حالا در بخش دوم مقاله میخواهم بخشی از این عملکردها را به شما معرفی کنم تا متوجه شوید که هوش روایی دقیقاً چه قابلیتهایی به ما میدهد. در بخش سوم مقاله هم بعدتر، باقی این عملکردها را معرفی میکنم و مثالهایی خواهم زد از اینکه این عملکردها کجاها به درد ما خواهند خورد.
عملکردهای اساسی هوش روایی
همان طور که گفتیم، هوش روایی نوعی توان یا قابلیت اساسی برای فهم و آفرینش الگوهای روایی است. این توان و قابلیت، خودش از مجموعهای قابلیتها یا توانشهای خردتر برای انجام عملکردهایی خاص تشکیل شده. ویلیام ال. رندال (William L. Randall) عملکردهای این خردتوانشها را این طور معرفی میکند:
طرحپردازی (emplotment)
-
- بههم پیوستنِ وقایع: یکی از قابلیتهایی که هوش روایی به ما میبخشد، این است که میتوانیم وقایعی را که ادراک کردهایم، طوری به هم مربوط کنیم که حاصل و نتیجهی یکدیگر باشند، یعنی بین وقایع، رابطهی علّی و زمانی برقرار باشد و فقط یکسری وقایع متوالی و پشت سر هم نباشند؛ برخی از آنها منشأ برخی دیگر و برخی پیآمد، تأثیر و نتیجهی وقایع دیگر باشند. در پایان هم به نوعی غایت (telos) برسند.
- درک کردن (comprehend): از طریق این قابلیت میتوانیم وقایع و موقعیتها را در یک بافت روایی بریزیم، طوری که بتوان وقایع و موقعیتها را قبل از اینکه آشکار شوند، پیشبینی و مجسم کنیم و توضیح بدهیم؛ به این صورت که بشود گذشته را در پیوند با حال و آینده، و آینده را در پیوند با حال و گذشته تفسیر کرد. به این ترتیب است که میتوانیم موقع توضیح دادن و تعریف کردن برای دیگران، خط داستانی اصلی را در حافظه نگهداریم و وقایع مد نظرمان را در یک نوع کلیت پویا و منسجم به هم مربوط کنیم. از این طریق، هم خودمان و هم دیگران، آن موضوع را «میفهمیم».
- پر کردن جاهای خالی: این یعنی خط داستانی زندگی یا هر خط داستانی دیگری را درست و دقیق در ذهن نگهداریم به این صورت که در حافظه و تخیلمان بتوانیم مفهومی از هویت خودمان (یا دیگران) را حفظ کنیم و حتی وقتی پیوند وقایع با هم سست است یا تعداد وقایع کم است، بتوانیم خلأها را پر کنیم و روایتی منسجم بسازیم. کار قصهپردازان هم همین است؛ آنها ملغمهای از نشانهها و اشارات کلامی و تصویری را تبدیل به یک متن داستانی میکنند و یک جهان مجازی میآفرینند.

هوش روایی به ما کمک میکند موقعیتها، شخصیتها، روابط، روندها، صحنههای زندگی و حتی کل زندگی را نه به صورت پارههای جدا و مجزا از هم، بلکه تقریباً به صورت یک سری واحدهای خاص زمانی با شروع، میانه و پایان خاص خودشان درک کنیم و باز همین واحدها (وقایع) را به صورت تودرتو و بههمپیوسته، در واحدهای زمانی بزرگتری درک کنیم.
-
- تولید گزینههای جایگزین: یعنی وقایع معینی را بتوانیم به صورتهای متعدد گزارش کنیم و معناهای متعددی (متناسب با آن واقعه) در آن بگنجانیم؛ مثلاً مجموعه وقایعی را بتوانیم به صورت ناامیدکننده، خوشحالکننده یا سایر اَشکال روایت کنیم. فرض کنید شکست در یک مصاحبهی شغلی را میتوان به صورت یک امر ناامید کننده، خطایی غیرقابل جبران، امری بدیهی و تقدیری محتوم روایت کرد یا برعکس، آن را به صورت اتفاقی عادی و نه چندان مهم، مرحلهای مثبت در مسیر پیدا کردن شغل مطلوب و یا حتی شکست برای کسانی که مسئول گزینش بودهاند و ارزش مصاحبهشونده را درک نکردهاند، گزارش کرد.
- ویرایش کردن: واقعیت این است که ما هرگر نمیتوانیم در هیچ مرحلهای، واقعیت را به صورت کامل ادراک کنیم و همیشه داریم بخشی از واقعیت را برای دیدن و درک کردن انتخاب میکنیم یا مجبور به انتخاب یک منظر و چشماندازیم. تجربهی حاصل از حواس پنجگانهی ما هم مشمول همین قانون است (مثلاً دوربین چشم ما همیشه آن چیزی را میبیند که پیش رویش است و بنابراین، حتی دیدن هم نوعی تدوین است، یعنی دیدن از یک منظر خاص). حافظه هم وقت یادآوری، بخشهای زیادی از دادههای حواس را حذف میکند (ما بیشتر فراموش میکنیم تا به یاد بیاوریم!). به این ترتیب، یک عملکرد دیگر هوش روایی، ویرایش وقایع و موقعیتهاست، یعنی ما موقع ساختن هر روایتی، داریم بخشهایی از وقایع، شخصیتها و سایر اجزای موجود را حذف و بخشهایی را انتخاب میکنیم.
- خلاصه کردن: به هفتهای که گذراندهاید، فکر کنید. اگر بخواهید ماجرای (روایت) هفتهی گذشتهی خودتان را برای کسی تعریف کنید، آیا میتوانید تکنک وقایع و اجزای موجود در آن را برایش بگویید؟ قطعاً این کار ممکن نیست. هر روایتی یک جور خلاصه کردن است. این حتی موقع یادآوری وقایع هم صدق میکند، یعنی وقتی مثلاً به آن یک هفتهای که گفتم، فکر میکنید هم، آن را به صورت خلاصه به یاد میآورید، نه با تمام اجزا. این طوری است که کل وقایع یک هفته را در هفت دقیقه برای دوستتان تعریف میکنید!

ما هرگر نمیتوانیم در هیچ مرحلهای، واقعیت را به صورت کامل ادراک کنیم و همیشه داریم بخشی از واقعیت را برای دیدن و درک کردن انتخاب میکنیم یا مجبور به انتخاب یک منظر و چشماندازیم.
- مواجهه با تضادها و ناسازیها: یکی دیگر از عملکردهای هوش روایی در زمینهی طرحپردازی، این است که برخی عناصر لازم برای روایت را که به نظر میرسد با بقیهی چیزها یا با جریان عادیی زندگی در تضاد و تناقض است، اول از همه تشخیص میدهد و بعد، سعی در فهم و شناخت آن میکند و در نهایت، راه حلی پیدا میکند برای اینکه جای مناسبی برای آن عناصر در روایت خود پیدا کند. برای مثال، وقتی میخواهیم روایت زندگی خودمان را به صورتی معنادار برای خودمان شکل بدهیم، بعضی بخشهای آن ممکن است عجیب و غریب، غیرقابل فهم یا ناسازگار با بقیه باشند. در این موارد، هوش روایی به ما کمک میکند آن بخشها را پیدا کنیم، ریشههای احتمالی آنها را بشناسیم و راهی پیدا کنیم که بتوانیم واضح و دقیق، جایگاه و معنای آن بخشها را در زندگیی خودمان پیدا کنیم.
- اولویتبندی: این قابلیت هوش روایی به ما کمک میکند وقایع روایت خودمان را بر اساس نسبتی که با هدفمان دارند، به نحو خاصی در روایت بچینیم و بر آنها تأکید کنیم (یا به هر شکل دیگری، اهمیت آنها را نشان بدهیم). این نوعی سانسور واقعیت است، یعنی در واقعیتِ مرجعِ روایتِ ما این سلسلهمراتب اهمیت وجود ندارد و وقایع فقط هستند و رخ میدهند، اما ما میتوانیم به شیوههای مختلف و بر اساس هدفی که از روایت داریم، اهمیت بعضی از آن وقایع را بیشتر جلوه بدهیم و برخی را مثلاً خوب و درست و برخی را بد و اشتباه بازنمایی کنیم.
- درک و دریافتِ واقعه و رویداد به منزلهی واقعه و رویداد: این عنوان احتمالاً کمی پیچیده و بیمعنا به نظر میآید. معنی آن را شاید بتوان اینطور توضیح داد که هوش روایی به ما کمک میکند موقعیتها، شخصیتها، روابط، روندها، صحنههای زندگی و حتی کل زندگی را نه به صورت پارههای جدا و مجزا از هم، بلکه تقریباً به صورت یک سری واحدهای خاص زمانی با شروع، میانه و پایان خاص خودشان درک کنیم و باز همین واحدها (وقایع) را به صورت تودرتو و بههمپیوسته، در واحدهای زمانی بزرگتری درک کنیم؛ مثلاً آن طور که در یک رمان میبینیم که از مجموعهی بزرگی از وقایع درست شده که هر واقعه، عناصر متعددی را در قالبهای زمانی کوچکی به هم وصل میکند و بعد، در کلیت رمان، این وقایع در یک ظرف زمانی بزرگتر، به هم میپیوندند و روایت بزرگ رمان را میسازند.
این خردتوانشها همگی مربوط به توانش-عملکردِ طرحپردازی بودند. غیر از طرحپردازی، رندال از پنج توانش-عملکرد دیگر هم نام میبرد: شخصیتپردازی، روایتگری، ژانردهی و مضمونپردازی. در بخش سوم مقاله، این پنج مورد را معرفی خواهم کرد. با من همراه باشید.
منابع
- Randall, William Lowell. (1999). “Narrative Intelligence and the Novelty of Our Lives”. Journal of Aging Studies. Volume 13, number 1, Page 11-28.
اصطلاح ساختن: درسهایی از بزرگان
درسهایی که قصهگوها از جک زایپس میگیرند
بخش دوم: فنون و فعالیتها
درسهایی که قصهگوها از جک زایپس میگیرند بخش اول: قصهگویی براندازنده
اصول راهنمای درستنویسی در رسمالخط (رویکرد ادیب سلطانی)
ژانرهای ادبیات کودک در قصهگویی- بخش سوم
ژانرهای ادبیات کودک در قصهگویی- بخش دوم
3 دیدگاه
به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.
به نظر من مطالب همه لزوم و نیاز و پیش نیاز روایتگری موفق است و اگر کسی این ها رو رعایت کند مطمئنا روایت گر خوبی است
به نکتهی خوبی اشاره کردید. امیدوارم شما جزء روایتگران خوب باشید.
کاربرد های هوش روایی بیسار جذاب بود مخصوصا قسمتی که به سانسور کردن واقعیت اشاره کرده بود